نویسنده :
شیرین مهربان - ساعت ٩:٠٠ ق.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
سلام دوستان
اره منم شیرین بعد نزدبک 3ماه اومدم وبلاگم خواستم تک تک جواب نامه هاتون بدم اما 85 نظر خوندنش کلی طول کشید چه برسه به جواب اینکه که خواستم هم عید تبریک بگم هم دلیل نبودن
همگی که می دونید از اذر ایران نبودم و مامان که با من حالش بد شد منم که درگیر خونه اجاره کردن خواهرم شده بودم مجبور شدم بمونم وقتی برگشتم بخاطر بیماری مامان رفتم بیمارستان بعد 3 هفته اومدم خونه و چون قبل رفتن اسباب کشی داشتیم هنوز خونه کامل مرتب نبود بعد هم خونه تکونی عید و بیماری بابا که اونم کارش به عمل رسید تازه این وسط فلفل و بادمجان خوردم چشمتون روز بد نبینه صدام بالا نمیاد با کلی مکافات دکتر منو دید و امپولی داد که به علت خارجی بودن پیدا نمیشد بعد هم شد 24 اسفند که باید خواهرم میاد اصفهان چون هواپیما اونجایی که می خواست سوار بشه ماله بحرین بود و همون روز بود که درگیر شدن بحرین پرواز کنسل کرد اینها اومدن تهران و از اونجا با تاکسی اصفهان تازه ادرس عوض شده بود بلد نبود شاید فکر کنین قصه بود ولی هر روز یه بلا یه اتفاق تازه که کلی مشکل داشت با خودش اورد اینها که گفتم مشکلات عمده بود قاطی مشکلات روزانه بکنید که هر روز یه دکتر به مامان چیزی می گفت قاطی کنید ببینید آیا وقتی برا خوابیدن داشتم چون منم یه مامان و بابای مریض به همین خاطر قید درس زدم و ازدواج
چون من برم کسی نیست از اینها مراقبت کنه خاتمه اینکه دعا می کنم هیچ انسانی جای من نباشه
دوستتون دارم
نویسنده :
شیرین مهربان - ساعت ٩:٠٠ ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
نویسنده :
شیرین مهربان - ساعت ٩:٠٠ ق.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
بخش خبری 20:30 یکی از بخش های خبری مورد توجه مردم است . چرا؟!!

نویسنده :
شیرین مهربان - ساعت ٩:٠٠ ق.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩


همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت
" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت:
تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم
نویسنده :
شیرین مهربان - ساعت ٩:٠٠ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
نویسنده :
شیرین مهربان - ساعت ٩:٠٠ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
نویسنده :
شیرین مهربان - ساعت ٩:٠٠ ق.ظ روز سهشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩

بسیاری از مردم کتاب "شاهزاده کوچولو " اثر اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وکشته شد …
قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید . او تجربه های حیرت آو خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری کرده است . در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :
مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق کبریت داری؟! " به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....
ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت . سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد
من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود .
پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش "
او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد . گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز کرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.
یک لبخند زندگی مرا نجات داد ...
بله لبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم . زیر همه این لایه ها من حقیقی وارزشمند نهفته است.
من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما می شوند.
داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است
آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند. وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی من طبیعی خود نکشیده است و با هم وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ میدهد...
نویسنده :
شیرین مهربان - ساعت ٩:٠٠ ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
تصویر یکی از اغتشاش گران

← صفحه بعد