شیرین مهربان

عاشقانه عارفانه

افسانه نرگس
نویسنده : شیرین مهربان - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩
 

کیمیاگر افسانه ی نرگس را می دانست،جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در
یک دریاچه تماشا کند. چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد.
در مکانی که از آن جا به آب افتاده بود، گلی رویید که نامش را” نرگس“ نهادند.

http://www.comp.dit.ie/dgordon/Lectures/Hum1/040315/090319echonarcissus.jpg
هنگامی که نرگس مرد ،اوریادها(الهه های جنگل) به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه ی
آب شیرین، به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.
اوریادها پرسیدند: چرا می گریی؟
دریاچه گفت: « برای نرگس می گریم».
اوریادها گفتند:«آه، شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی...»
و ادامه دادند:«هر چه بود،با آن که ما همواره در جنگل در پی او می شتافتیم،تنهاتو فرصت داشتی
از نزدیک زیبایی او را تماشا کنی».
دریاچه پرسید:«مگر نرگس زیبا بود؟»
اوریادها، شگفت زده پاسخ دادند:«چه کسی بهتر از تو می تواند این حقیقت را بداند؟هر چه بود
هر روز در کنار تو می نشست».
دریاچه لختی ساکت ماند. سرانجام گفت: 
 «من برای نرگس می گریم، اما هر گز زیبایی او را در نیافته بودم.
برای نرگس می گریم، چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد،
می توانستم در اعماق دیدگانش،بازتاب زیبایی خودم را ببینم».