شیرین مهربان

عاشقانه عارفانه

خدایا منو ببخش که برای یک بار هم که شده تو را نبوسیده ام
نویسنده : شیرین مهربان - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
 

Gabriel.jpg 

خدایا چقدر حرف زدن با تو خوب است .

چه ساکت و صبور به درد دل من گوش می دهی ،

چه ساده اشاره می کنی پیش تر بیایم و اندوه و رنچ هزار سال تنهایی ام را با تو بگویم .

 

 وقتی به رشته های نقره ای باران آویزان می شوم تا خودم را با آسمان هفتم برسانم مرا به فرشتگان نشان می دهی و می گویی این است تفاوت آدمیان با شما !خدایا چقدر حرف زدن با تو زیباست .

 چگونه گرد و خاک را از سر رو ی کلماتم پاک کنم تا لایق تو بشوند؟کجا و در چه زاویه ای بنشینم تا گناهان فراوانم را نبینی ؟ چگونه گیسوان تو را شانه کنم تا ساکنان عرش مات و مبهوت بمانند؟چه دسته گلی برایت بیاورم تا بوی آن بهشتیان را مست کند؟ با چه رویی چمدان فرسوده ام را بگشایم و تحفه ناقابلم را تقدیمت کنم ؟

خدایا تو مرا بهتر از خودم می شناسی و نشانی تک تک سلولهای تاریکم را می دانی . تو مرا بیشتر از خودم دوست   داری . هر بار که می خواهم با تو گفتگو کنم ، اولین حرف را تو بر زبانم می گذاری . هر روز صبح این تویی که مهربانانه از کوچه ما می گذری و استکانم را پر از خورشید می کنی .

خدایا ببخش که دهانم بوی عشق نمی دهد . مرا ببخش که هنوز بند کفشهایم را نبسته ام و نردبان شکسته ام را تعمیر نکرده ام . مرا ببخش که مشقهایم را ننوشته ام و روز و شب را فراموش می کنم . مرا ببخش که نام تو را می خورم و نام تو را فراموش می کنم . مرا ببخش که برای یک بار هم که شده تو را نبوسیده ام .

خدایا کاش دیروز آن قدر در باران صدایت می کردم تا بالاخره تو را می دیدم . کاش از کنار تو تکان نمی خوردم . کاش دل به شیطان نمی سپردم . کاش هزاران سال قبل ، پیش از آنکه زنده شوم ، در دستان گرم و نورانی تو می مردم .