شیرین مهربان

عاشقانه عارفانه

من و تنهایی های من
نویسنده : شیرین مهربان - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩
 
بوی باران می آید و عطر بهارنارنج

دلم سرگردان مانده بر سر دو راهی یک سو من و سوی دیگر، منی که تازه نقاشی کرده ام: صبور ، بی عاطفه و دور از آن همه احساس دیروزها

یک سو من دیروزها و سوی دیگر من امروزهایم لبخند می زنند

روحم را پوست کنده ام ، عریان ایستاده ام میان جاده ، حرفها سرد است ، لبخند بر لبانم یخ می زند ، بلور می شود ، فرشته ای می گذرد و از قندیلهای احساسم عکسی به یادگار می گیرد ، غمم جاودانه می شود

چقدر ناشیانه نقش می زنم روزها را، چقدر صبور شده ام ، دور نیستند روزهایی که سکون مردمک چشمان خاکیان دلم را می لرزاند ، روزهایی که شاپرکها لبخندهایم را دزدانه می بردند و خزانه ی دلم هنوز پر بود از لبخند ، روزهایی که خدا پنهان بود میان عطر سبز سجاده ی دلتنگی هایم ، خدا پنهان بود میان چشمان آبی سارا ( عروسک تنهایی هایم ) و چقدر حسود بودم به گیسوان مشکی اش

منی که نقاشی کرده ام حسود نیست ، عجول نیست ، عاشق نیست

منی که نقاشی کرده ام دوست می دارد با عقل ، صدایش پر نمی شود از بهانه های عاشقانه ، اجازه ندارد دلگیر شود از این حجم غم ، دلیل نمی خواهد ، نمی پرسد ، شک نمی کند به این همه برهان بی منطق

منی که نقاشی کرده ام سرگردان است میان شیشه و سنگ ، سرگردان است میان آب و آیینه ، سرگردان است میان بودن و شدن

بوی باران می آید ، باد عطر بهارنارنج را می برد

دلی نیست برای تنگ شدن، برای دلگیر شدن، برای دل بستن ، بی تفاوتی لحظه هایم را رنگ بی رنگی می زند ، میان اشک و لبخند علامت مساوی می گذارم و میان بد و خوب تضاد ، دیروز کم می شود از امروزهایم ، امان از این ریاضیات لعنتی ، امان از این حسابهای بی کتاب

اکنون این منم ،روحی سرگردان میان بودن و شدن در انتهای زمستانی بهارپوش