شیرین مهربان

عاشقانه عارفانه

تو را من دوست می دارم
نویسنده : شیرین مهربان - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩
 

 


نه با اندوه باید ماند نه غم را باید از خود راند

 

بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم...

 

چقدر این زندگی زیباست که من بعد از چه

 

طولانی زمانی ، یافتم عشق و تو را با هم.

 

 تو را من دوست میدارم ،- اگرچه خوب میدانی

 

 وگرچه در غزلهایم به تأکید فراوان گفته ام این را

 

 تو را من دوست میدارم و با تو زندگی زیباست

 

 و بی تو زندگانی .... بگذریم از این سخن ...

 بیجاست !

برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود،

 

 اگر بهارمی دانست، برایم غنچه سرخ گلی را میشکوفانید...

 

که با آن خیر مقدم گویمت   اما نمیدانست...

 

گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روز بهاری است

 

و شاید من خودم هم این   چنین بودم ! پذیرایت شدم ، با بوسه و لبخند

 

 تنت چون دیدگانت سرد و احساس گریزی بی امان در چشم تو پیدا.

 

غروری سهمگین و وحشت آور بود، که از چشم تو می بارید

 

و من با خویشتن   گفتم:« چگونه این غرور شرمگین‌ را بوسه باید داد؟!

 

که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود

 

     « تو را من دوست می دارم ! »

 

 و با این جمله دیوار غرورم را شکستم من.

 

تمام داستان این بود.« تو را من دوست می دارم

 

 توهم … آیا … مرا … »..اما سؤالم چشم در راه

 

جوابت ماند و تنها پاسخ محسوس تو آن دم سکوتت بود.

 

 سکوتی سخت وحشت زا، که من خود را در آن بازیچه

 

دست تو می دیدم ولی جرأت به خود دادم

 

و یکبار دگر – آرامتر اما زمام سرنوشتم را به دست

 

جمله ای دادم... و با شرم از غرور خویشتن گفتم:

 

« تو را من دوست می دارم، تو هم ... آیا ... ؟!»

 

      ولی اینبار تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن

 

میگفت و استنباط من از گردش خون در رگت این بود:

 

     « تو را من دوست می دارم! »