|
من سرم توی کار خودم بود ....1
بعد یه روز یه نفر رو دیدم ....1
اون این شکلی بود !1
ما اوقات خوبی با هم داشتیم ....1
من یه کادو مثل این بهش دادم1
وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!1
ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ....1
و این وضع من توی اداره بود ....1
وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ....1
و من اینجوری بهشون جواب می دادم .....1
اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه..1
و من اینجوری بودم ....1
بعدش اینجوری شدم ....1
احساس من اینجوری بود ....1
بعد اینجوری شدم …1
بله .. آخرش به این حال و روز افتادم …1
پدر عاشقی بسوزه !1
|
لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل
دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی
کودکش لذت میبرد.
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی
پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با
فریادش پسرش را صدا زد.
پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت
تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی
اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق
مادر ...
آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام
تمساح رها شود.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود،
صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید
و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را
فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند.
دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.
پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ
شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای
مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از
او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان
دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها
را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را
نشان داد و گفت :
این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای
عشق مادرم هستند

















شمع من کوچک بود عمق آن وسعت داشت...
چشم در چشمم دوخت
جرعه ای زمزمه را مزمزه کرد
از کنارم برخواست
راه افتاد به سوی خورشید
وقتی از سینه کش کوه گذشت
بغض من نیز شکست.....!
افق
آن دو به هم رسیدند
در هاله های ابر
در گام های بیم
آن دو به هم رسیدند
پدرم آسمان بود
و مادرم زمین
و من خط افق
اما معلم جغرافی می گفت
افق خط فرضی پیوند است.

اگه عشق نبودی و غم عشق نبودی
به عاشق چه بگفتی؟
می گویند عشق چیز عجیبی است ، آبی است آبی،
بی رنگ است مثل آب، جاوی است مثل زندگی،
وسیع است به اندازه ی دورنمای چشمان زیبای تو.
اگر عشق آبی است ، تمام وسعت آن تقدیم تو.
راهی نمانده است
تا پایان آخرین نقطه انکار
تا پایان انتظار
و تا پایان فرسودگی تحرک
و چیزی نخواهد ماند
و این را همه می دانند
که لاشه مفلوک اعتقاد
پیوسته در درون ایمان متلاشی می شد
جدال سهمگین نان و ایمان
بر بیگانگی قانون رسالت
تا همیشه ماندن حکم فرماست
مردمان هراسان و مضطرب
در دراز نای سفر پیدایش گام می نهادند
و پیغمبران در صحیفه تاریخ
درس جاودانگی را مرور می کردند
آری چیزی نمانده بود
تنها" کلمه " بود
پایان با شکوه آغازی نو
و این را هیچ کس نمی دانست.
سنگینی زمین
و هجوم زمینیان
قلب بیگانه آسمان را شکافت
روشنایی مرموزی بر زمین تابیدن گرفت
آدمیان در تنگنای زمین
در تنگنای زیستن
بر هم چیره شدند
و جای مردن در وسعت زمین تنگ شد
فوران بوی انسانیت تمام زمین را گرفت
و خورشید
در التهاب زمین فرسوده گشت
و زان پس
بر اجساد متلاشی شده زمینیان
گرمایی نتابید
و ابدیت
در هیاهوی دوزخیان
از سر عصیان رنگ باخت
تا بر رسالت ماندن مهر خاموشی نهد.
پس چرا نیستی پیشم ؟ نگاه خیس تو کو؟
گوش گوش دوتا گوش،دو دست باز یه آغوش
بگیر قلبمو یادم تو را فراموش
چوب چوب یه گردن، جایی نری تو بی من
دق میکنم میمیرم اگه دور بشی از من
دست دست دو تا پا یاد تو مونده اینجا
یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا
من؟ من؟ یه عاشق ، همون مجنون سابق.
عشق یعنی خلوت راز و نیاز
عشق یعنی سوز بی ماوای ساز
عشق یعنی کوی ایمان و امید
عشق یعنی یک بغل یاس سپید
عشق یعنی لحظه ی دیدار یار
عشق یعنی انتهای انتظار
عشق یعنی وعده ی بوسُ کنار
عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار
عشق یعنی حس نرم اطلسی
عشق یعنی با خدا در بی کسی
عشق یعنی هم کلامی بی صدا
عشق یعنی بی نهایت تا خدا....
پنداشت که بعد از تو
چگونه به مهمانی خاک برود
او حتی بر مرزهای شیشه ای حرمت
و حصار بلورین تواضع
به سادگی یک باور مایوس
حتی پیش از تو
و بی تو قدم نگذاشت
اکنون به وعده یک رهایی محکوم
گذشته از امید های شناور
که زاده می شوند و میمیرند
خاک را انتظار می کشند
همان " تکرار دعوتی برای خفتن "
تا با خود انتظار خاک را پایان دهد
کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش می شد با نسیم شا مگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش می شد در سکوت دشت شب ناله ی غمگین باران را شنید
بعد ، دست قطره ها یش را گرفت تا بها ر آرزوها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف لابه لای آسمان پرنور شد
کاش می شد چا در شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میا ن ژاله ها جرعه ای از مهر با نی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نا مهربانی را شنید

میان عاشق و ومعشوق رمزیست
چه داند آنکه اشتر می چراند
تا که از جانب معشوق نباشد کششی
کوشش عاشق بی چاره به جایی نرسد

ای عشق همه بهانه از توست من خامشم و ترانـه از توست
آن بانگ بلنـــــــد صبحگــــــاهی وین زمزمـــــه شبانــه از توست
مــــــــــن اندوه خـــویش را ندانم این گریــــه بی بهانــــه از توست
ای آتش جـــــــــــان پاکبـــــــــازان در خرمــــــن من زبانــــه از توست
افســون شده تو را زبان نیست ور هست همـه فسانه از توست
کشتی مــــرا چه بیــــم دریا؟ توفــــــان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی وگر نه غم نیست مست از تو و میخانـــه از توست

چه زیباست نوشتن ، وقتی میدانی او میخواند
چه زیباست سرودن ، وقتی میدانی او میشنود
و چه زیباست دیوانگی به خاطر او ، وقتی میدانی او میبیند . . .
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی



FOR YOU


جهان یک قطره از دریای عشق است
فلک یک سبزه از صحرای عشق است
ز کار عشق بهتر پیشه ای نیست
به از سودای عشق اندیشه ای نیست
بهار عشق را پژ مردگی نیست
شراب شوق را افسردگی نیست
زیان و سود عالم سر بسر هیچ
همین عشقست در عالم دگر هیچ
عشق... لحظه ی دو نیم کردن سیب است
که نگران نباشی
چگونه تکه ی بزرگتر را
برای خودت برداری!
|
|
|
|

بی تو دیشب عشق حیران مانده بود
روی دستش اب و قران مانده بود
رفته بودی نرم نرم از کوچه ها
از عبورت بوی باران مانده بود
رفته بودی شاعری جان می سپرد
بهر تقدیم تواش ان مانده بود
بر لبان از دوری ات افسوس ها
بر جگر ها جای دندان مانده بود
رفته بودی عشق فریادی نداشت
در گلویش بغض هجران مانده بود
اه دیشب... اه دیشب... ماه ! ماه!
اه دیشب ماه پنهان مانده بود....

بوی عشق
شب، همه دروازههایش باز بود
آسمان چون پرنیان ناز بود
گرم، در رگ های ما، روح شراب
همچو خون میگشت و در اعجاز بود
با نوازشهای دلخواه نسیم
نغمههای ساز در پرواز بود
در همه ذرات عالم، بوی عشق
زندگی لبریز از آواز بود
بال در بال کبوترهای یاد
روح من در دوردست راز بود
میخواهمت به وسعت دریا به نام عشق
ای جاری زلال من ای روح سر نوشت
چشمان تو حقیقت محض است ای نجیب
رویای صادقانه ای از آنچه می نوشت
دریا ترانه ای است که از جنس پلک توست
دنیا بهانه ای که خدایت ز سرنوشت
حالا جهان برای من از جنس دیگریست
شاید به اعتقاد دلم خاکی از بهشت
یعنی بهشت میوه ای از جنس زندگیست
وقتی مرا خدا ی من از روی تو نوشت
تو یک خیال پاک نه یک واقعیتی!
حتما تو را درون گل خام من سرشت
سنگ عشق
زمین عاشق شد و آتشفشان کرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت.
خدا یکی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینهام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هروقت که روحم یخ می کند،
سنگ آتشینم سرد می شود و تنها سنگش باقی می ماند و هروقت که عاشقم،
سنگ آتشینم گُر می گیرد و تنها آتشاش میماند.
مرا ببخش که روزی سنگم و روزی آتش.
مرا ببخش که در سینهام سنگی آتشین است.
***
سیل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و یک روز رسید که قلبش تَرَک برداشت و
عشق از شکافِ دلش بیرون ریخت.
سیلی از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.
فردای آن روز خدا دوباره جهانی تازه خلق کرد.
***مردم اما نمی دانند جهان چرا این همه تازه است.
زیرا نمیدانند که هر روز کسی عاشق میشود و هر روز سیلی از عشق راه میافتد و هر روز جهان را عشق میبَرَد و خدا هر روز جهانی تازه خلق می کند!
عرفان نظرآهاری

اجرا: گروه شهناز - کنسرت لندن
دستگاه: ماهور
غزل: سعدی
سخـن عشـق تو بیآنکـه برآیـد به زبـانـم
رنگ رخسـاره خبر میدهـد از حال نهـانـمگـاه گویـم که بنـالـم ز پـریشــانــی حـالـم
باز گویم که عیـانست چه حاجت به بیـانـمگر چنـانست که روزی من مسکیـن گدا را
بـه در غـیــر ببینـی ز در خــویــش بـرانــممن در اندیشهی آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشـه که خود را ز کمنـدت برهانمگر تو شیـریـن زمانی نظـری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشـق تو فرهاد زمـانـمنه مـرا طاقت غربـت نه تو را خـاطـر قربـت
دل نهادم به صبوری که جزین چـاره نـدارمدُرم از دیــده چکـانست بهیــاد لـب لعـلـت
نگهی باز به من کن که بسـی دُر بچکـانـممن همـانروز بگفتـم که طریـق تو گرفتـم
که به جانان نرسـم تا نرسـد کار به جـانـم
![]()
دانـلود کـنـیـد: تصنیف سخن عشقلینک کمکی
حجم: ۳.۷۸ مگابایت
مدت: ۸ دقیقه و ۱۰ ثانیه
بی تو این عشق غریب است ، بهارم! برگرد
این همه فاصله آید به چه کارم؟ برگرد
آسمان خسته تر از من ، وَ من از رفتن تو
پُرم از ابر ، که همواره ببارم ، برگرد
سهمم از شعر ، فقط گریه شده ، ماه ِ غزل !
ها . . . دگر خاطره از خنده ندارم ، برگرد
صبر بارانی من را که خزان دزدیده ست
قدر این پنجره من تاب نیارم ، برگرد
من ِ ققنوس صفت سوختم از تنهایی
تا کجا شعله به دفتر بنگارم؟ برگرد
بی تو اینجا قفسی تنگ تر از خاطره هاست
بی تو این عشق غریب است ، بهارم! برگرد

نبودی من برایت گریه کردم
برای غصه هایت گریه کردم
من امشب بغض تلخم را شکستم
نشستم بی نهایت گریه کردم
چو در پسکوچه های چشمم امشب
ندیدم رد پایت گریه کردم
تو کوهم بودی و هستی کجایی
که من برشانه هایت گریه کردم
بگو ای آسمان با او که امشب
به یادش پا به پایت گریه کردم
چو بودی گریه میکردی به حالم
نبودی من به جایت گریه کردم
اخر خط زندگی این نفس های اخره...
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر میشم...
وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر میشم...
این اخره راه دیگه باید که تنها بمیرم...
تنها تو اوج بی کسی تو غربت اروم بگیرم...
باید برم باید برم باید که بی تو بپرم...
اخ که چه سنگین میزنه این نفس های اخرم...
سکوت من نشونه ی رضایتم نیست میدونی...
گلایه هامو میتونی از توی چشمام بخونی...
بگو اخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم...؟
هیچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم...
دربدر غزل فروش منم که گیتار میزنم...
به هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار میزنم...
نفرین به عشق و عاشقی...
نفرین به بخت و سرنوشت...
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت...
نفرین به من...نفرین به تو...نفرین به عشق من و تو...
به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو...



افسوس که هوس ریشه عشق را سوزانده
اگر هوس نبود عشق هرگز نمی سوخت
کاش ما انسانها برای معشوق هوس نبودیم
کاش می شد بدون هوس هم عاشق شد
به خدا از هوس و گناهان خسته شده ایم
هر که می گوید عاشق است
دوروغ می گوید هوس است!!!!!!!
چه می شد عشق می شد
کاش معنای عشق و دوست داشتن را درک میکردی و من صادقانه به تو دل بستم
با هم بودن و پاک ماندن



|
با تسلط کامل در انجام این روش، ما یکی از بزرگ ترین الگوهای انسانیت می شویم. دقیقاً همانند معصومین و قدیسین که به انسانیت خدمت کردند. با وجودی که تسلط بر این روش مشکل است، اما برای دستیابی به آن هر تلاشی ارزشمند است.
|
![]() |
روز را با عشق شروع کنید، با عشق سپری نمایید و با عشق به پایان ببرید

سپری کردن روز با عشق یعنی شما تلاش کنید که سخاوتمند باشید ، از بقیه تعریف کنید و متواضع و صادق باشید.
حکمت نهفته در این روش ساده است. در طی روز به دفعات اهمیت زندگی با عشق را به عنوان بالاترین اولویت به خود یادآوری نمایید. بدین ترتیب، وقتی موردی مهمتر از عشق در زندگی شما وجود نداشته باشد معجزه ای در زندگی شما رخ می دهد. «مسائل بی اهمیت» در حد خود در نظر گرفته می شوند و فرد به زیبایی و شاد ی زندگی آگاه می گردد. هر روز از زندگی روزمره ما کیفیتی فوق العاده می یابد و ما مهمترین واقعیت زندگی را تجربه می کنیم.
«روز را با عشق شروع کنید»
یعنی هنگامی که صبح از خواب بیدار می شوید، قلب خود را بگشایید، و تصمیم خود را در مورد دوست داشتن همه جنبه های زندگی به خود یادآوری نمایید.
«روز را با عشق سپری نمایید»
یعنی انتخاب و اعمال شما از تصمیم شما مبنی بر این که دوست بدارید، صبور ، مهربان و آرام باشید سرچشمه می گیرد. کلیه امور را در حد اهمیت خود بررسی کنید و از آن یک مورد شخصی نسازید و بیش از حد با مسائل درگیر نگردید. پس به خود و دیگران اجازه دهید که قدری ناکامل بوده و نواقصی داشته باشند و بیش از حد پیشنهاد و انتقاد نکنید . سپری کردن روز با عشق یعنی شما تلاش کنید که سخاوتمند باشید ، از بقیه تعریف کنید و متواضع و صادق باشید.
در طی روز به دفعات اهمیت زندگی با عشق را به عنوان بالاترین اولویت به خود یادآوری نمایید. بدین ترتیب، وقتی موردی مهمتر از عشق در زندگی شما وجود نداشته باشد معجزه ای در زندگی شما رخ می دهد.
«روز را با عشق به پایان ببرید »
یعنی لحظاتی از روز را به یادآوری و سپاسگزاری اختصاص دهید. شاید به دعا کردن یا تأمل و تفکر بپردازید یا به روزی که سپری کرده اید نظری بیندازید و در حین مرور کارهای روزانه متوجه شوید که هدف زندگی و عشق با اعمال و انتخاب های شما به خوبی هماهنگ شده اند. شما این کار را انجام داده اید نه به خاطر کسب امتیاز یا سخت گیری به خود، بلکه صرفاً برای تجربه نمودن آرامش تام با هدف دوستی و شناخت فضاهایی که فردا با عشق بیشتری در آن عمل نمایید.

زندگی زیباست*** اما بدون غم![]()
مرگ زیباست*** اما بدون گناه![]()
دوستی زیباست*** امابدون کلک![]()
عشق زیباست*** اما بدون دروغ![]()
دنیا زیباست***اما بدون درگیری![]()
گل زیباست***اما بدون ریشه نه![]()
سکوت زیباست***اما بدون یار نه![]()
شیشه زیباست***اما بدون تیرگی![]()
برف زیباست***اما بدون رهگزر![]()
خانواده زیباست***اما بدون دوری![]()
ما هم زیباییم ***اما بدونماسک![]()

لاشهء عشق و وفا،
بحر رویایی فردای امید،
سر زمینی که در آن بستر خواب،
جلوهء نور خدا می بخشید،
دیرگاهیست که ویران شده است.
*****
باغستان خوشرنگ و بو وعده ها،
سوگند ها،
و گل های شقایق...
بارگاه جغد های موزی اند.
*****
روی ویرانه قو،
روی خاکستر ققنوس،
به غرورٍ شاهین،
به صدای بلبل،
به همای که پیام آور پیوند ها بود...
زاغ ها می خندند.
*****
روزگار بس عجیب آمد پدید
بر جهان حاکم شد ارواح پلید
رنگ باخته شعرٍ بلخی شهید ــ*
این چنین وحشت کسی هرگز ندید
نه به اعصار و نه تاریخٍ جدید
که از خدا خیزد چنین ظلمٍ شدید
پشت پا زد وعده و قول و نوید
بهر مخلوقی که او خود آفرید
ـــ *شهید بلخی هزار سال قبل در سوگ شهر ویران شده طوس سرود:
روزی گــــذرم شـــــــد بـــه ویـــــرانـــهء طوس
دیــــدم جغـــــدی نشــسته بر جـــای خروس
گفتــــــم خبـــرت چیــــــــست ازیــن ویـــــرانه؟
گفتا خبــر این است که افسـوس، افســـوس

میاندیشم که زندگی رویا است . پس بال و پری دارد به وسعت عشق . پس بیاندیش که اندازه عشق در زندگیت چقدر است؟ در کجای زندگیت است ؟ راستش دلم به حال عشق میسوزد . چرا که سالهاست کسی را عاشق ندیدم ؟
اگر نمیدانیم برای هر کاری عشق لازم است . رهگذری آرام از کنارم میگذرد و بدون حس عشق میگوید : صبح بخیر... صدایش در صدای باد گم میشود و به گوش قلبم نمیرسد . زمان میگذرد و درانتهای راه میفهمی چقدر حرف نگفته در دل باقی مانده است . حرفهایی که میتوانست راهی به سوی عشق باشد . حرفهای ناتمامیکه در کوچههای بن بست زندگی اسیر هستند.
ناگهان لحظه غربت میرسد و تو در مییابی که چقدر زود دیر شده است . یادت هست که هر روز دوست داشتن را به فردا میانداختی و حالا میبینی دیگر فردایی وجود ندارد.
سالها چشمت را به روی فرداها بستی و نمیدانستی و یا شاید نمیفهمیدی. اما امروز حرف حقیقت را باور میکنی . اما افسوس که خیلی زودتر از آنچه فکر میکردی دیر شده است...

مدرسه مهربانی و عشق ...
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در ان همواره اول صبح
به زبانی ساده
مِهر، تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سُراینده عشق
آفریننده ماست
مهربانی است که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد – به گمانم –
کوچک و بعید
در پی سودائی ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند
و به جز از ایمانش
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز، دلها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جَنگ را بردارند
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
« غیرممکن » را از خاطره ها محو کنند
تا، کسی بعد از این
باز همواره نگوید: « هرگز »
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در، کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی ...
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمنید چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
درمجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
عشق یعنی با تو خواندن از جنون
عشق یعنی دستهایی رو به دوست
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی مرگ در راهت نکوست
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی دل سپردن تا ابد
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی سروهایسربلند
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی خارها هم گل کنند
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی تو بسوزانیمرا
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی سایه بانم من تو را
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی بشکنی قلب مرا
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی می پرستم من تو را
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی آن نخستین حرفها
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی در میانبرفها
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی یاد آن روز نخست
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی هر چه در آن یادتوست
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی تک درختی در کویر
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی عاشقانی سر بهزیر
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی بگذری از هفت خان
شعر,شعر های عشقی,شعر های عاشقانه
عشق یعنی آرش و تیر و کمان


متولدین فروردین ماه :
به سوی من بیا
تاتو را حس کنم
و دنیا خواهد دید
داستان عشقی سوزان را
که شعله اش در قلب من خواهى بود
به هنگام عاشقی گویی در دنیای شوالیه ها و پرنسس ها سر میکند.
قلبا عاشق است و در عشق پا بر جاست.
فال عشق ، فال جدید ، فال عاشقانه http://radsms.com
متولدین اردیبهشت ماه :
عشق را در چشمان من بنگر
چهره ی بر افروخته ام را ببین و عشق را حس کن
به صدای نفس های من گوش کن
و بشنو ترانه ی عشق را
عاشقی بی قرار است و کمرو ولی پرشهامت.
موسیقی بر او تاثیر فراوان دارد.
فال عشق ، فال جدید ، فال عاشقانه http://radsms.com
متولدین خرداد ماه :
با من به رویا بیا به رویای عشق
بیا تا بر فراز بلندترین کوه گام نهیم
بیا تا در ژرف ترین اقیانوس شنا کنیم
بیا تا به دورترین ستاره ها پر کشیم
بر عشق ما هیچ چیز ناممکن نیست
بهترین عاشق دنیاست و گفتارها و دل او پر ز رویاهای عاشقانهاست.
متولدین تیر ماه :
بهشت هیچ است
دربرابر گام برداشتن در کنار تو
در شبی زیبا
زیر نور ماه
دلی نازک و پرز محبت دارد و از دل سوختن می هراسد.
متولدین مرداد ماه :
گویی خورشید گرمای خود را از دست داده است
و گل های سرخ عطری ندارند
و ستارگان دیگر نمیخوانند
آن گاه که چشم می گشایم و می بینم
با تو نیستم
عاشق پیشه است وبی عشق زندگی نمی کند.
متولدین شهریور ماه :
شاید به نظر برسد که عاشق نیستم
شاید به نظر برسد که نمی توانم عاشق باشم
شاید به نظر برسى که حتی نمی خواهم عاشق باشم
ولی نه در برابر عشقی مانند عشق من به تو
که تا آخرین لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خواهم داشت
عشق او شعله ای کوچک ولی جاودان است و در پی عشقی حقیقی است.
متولدین مهر ماه :
با پر شورترین گفتارهای عاشقانه
با ماجراهای عاشقانه ای که خواهیم داشت
با فداکاری هایم درراه عشق به تو
خواهی دید که چگونه دوستت دارم
در امور عشقی ورزیده است وزندگی اش پر ز ماجراهای عاشقانه است .. . .
زن متولد مهر عشق خود را در عمل نیزبه اثبات می رساند.
متولدین آبان ماه :
در التهاب شنیدن ترانه ی گام های تو هستم
که به سوی من می آیی
و عاشقم بر انتظار آن لحظه که تو رادر کنار خود حس کنم
دوستت دارم
هیجان عشق برای او زیبا و پر جاذبه است ودر عشق صادق است.
متولدین آذر ماه :
نجوایی از سوی تو
نگاهی کوتاه از تو
لبخندی شیرین بر لبان زیبایت
و من خود را غرق در عشق می یافتم
خوش بین است و راستگو. شاید نگاهی شاعرانه به عشق داشته باشد.
متولدین دی ماه :
روزها ماه ها و سال هامی گذرند
و شاید هیچ چیز عوض نشود
جز من
که بیش از پیش عاشق گشته ام
شاید در ظاهر بی احساس باشد ولی قلبی گرم و پر ز عشق دارد.
متولدین بهمن ماه :
می خواهم آزاد زندگی کنم
بسان پرندگان مهاجر
ولی قفسی ساخته از عشق تو
جایی است که همواره روبه آن خواهم داشت
عشق خود را دیر ابراز می کنى و عاشق آزادی است. اولین عشق او قلبش را به تپش در می آورد و هرگز فراموش نخواهد شد.
متولدین اسفند ماه :
من آنی نیستم
که بی عشق زندگی را سر کنم
آن گاه که در رویایی عاشقانه هستم
و چشمانم را میگشایم
و عشق رویایی ام را در تو می بینم
در عشق بی نظیر است.جذاب و پرنشاط است.احساساتی و رویایی است


به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهر بانی از تو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هرکسی بهتر از احساس من اگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لب های تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم
تو هم سر می زدی ان روزها از کوچه ها گاهی
برو هر جا که می خواهی برو اسون باش اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی
از اینجا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید
نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه ، رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی
توشیرینی که شور هستی از تست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو ، غم ازتو ، مستی از تست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره ی غم آزمودی
دلت آخر به سر گردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند : دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که این زهر است ، اما ! ... نوش داروست
تنها ...
نمی دانم آغاز کردن سخت است یا من بلد نیستم ؟نمی دانم پرواز کردن سخت است یا پرهای پرواز من شکسته ؟ نمی دانم فریاد زدن سخت است یا به سکوت عادت کرده ام؟ نمی دانم عاشقی سخت است یا من ... یا من ... بلد نیستم تمامش کنم . فعل های ذهن من ، تاب تمام کردن عشق را ندارند ... ادعای عاشقی ، کمر واژه هایم را می شکند ...به راستی عاشقی ، ادعای غریبی است ... خودت باشی ، اما خودت نباشی . همه معشوق شوی و برای معشوق شوی و در معشوق ذوب شوی ... عاشقی آتشت می زند ... آتش عشق ، خاکسترت می کند ... معشوق ، خاکسترت را می خرد و چه خوب هم می خرد ... به بهای خودش ... و چه شیرین لحظه ای است ، لحظه ی دیدار ...
لحظه ی دیدار نزدیک است .
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ !
های ! نپریشی صفای زلفکم را ، دست !
و آبرویم را نریزی دل !
- لحظه ی دیدار نزدیک است .
زندگی عجیب بازی ها دارد ...دل و دینت را محکم نگیری ، می گیرد...
عشق را فریاد می کنم ... مگر عشق در این میانه به فریادم برسد ...
نظرات ()