واژه تلخ خیانت حک نبود باد می وزد

من مردی را میشناسم که از مرد بودن تنها دالی را به دنبال میکشید که اول دود بود

من مردی را دیدم که از مرد بودن به استقامت سایه اش میبالید

من مردی را دیدم که بلندایش پیچش دروغ به دیوار زندگی بود

من مردی را دیدم که بر کول فرزندش سوار بود تا قد بکشد

من مردی را دیدم که برای ثواب نان از شکم کودک قحطی  زده اش میدزدید

من مردی رادیدم که شادیهایش را نان سفره گرگها کرده بود

من مردی را دیدم که به خاطر مشتی خاک مشتش پر خون بود

من مردی را دیدم که سوار بر مرکب اه به دیار نیستیش میخندید

من مردی را دیدم که لبخند را له میکرد وبرای چند سکه لبخند میزد

من مردی را دیدم که....................................................

ومن مردی را دیدم که بر اوج تپه خواسته ها،خمیده وتنها شکسته بود

من دلم برای مردی که عطر مردانگیش جهان را پر میکند میتپد

ومیخواهم که بیاید

من دلم برای مردی که دال اخرش معنی دوستی و دیدن  یارو دانایی ست تنگشده

به امید روزی که بیاید.................................................... 

 

 

 

بعد از رفتنت..... شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی , تورا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم. تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم....

11

پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید, جدا کردم.

وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویائی..

و من برای دیدن زیبای آن چشم , تو را دردشتی از تنهایی وحسرت رها کردم.

همین بود آخرین حرفت....؟

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ...

حریم چشمهایم را برروی اشکی از جنس غروب ساکن و نارنجی خورشید وا کردم.

نمیدانم چرا رفتی؟

نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم.. و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی , نمیدانم کجا,تاکی , برای چه؟

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت , و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت, تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد..

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود, وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد , که من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد.

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد ,وبعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد. کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد, ومن با آنکه میدانم هرگز یادمن را با عبور خود نخواهی کرد, هنوز آشفته چشمان زیبای توام...

برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد, و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید,

کسی از پشت قاب پنجرا آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو, در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم.

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و دست من و اوج پاییزیترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا؟

شاید به رسم عادت و پروانگی مان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ

آرزوهایت دعا کردم.....

 

شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد تمام هستی ام بودو ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد ولی هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد کاش هرگز در محبت شک نبود ، تک سوار مهربانی تک نبود ، کاش بر لوحی که بر جان دل است ، واژه تلخ خیانت حک نبود باد می وزد … میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی تصمیم با تو است

/ 4 نظر / 14 بازدید
مسعود

روزي روزگاري نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد: «شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد: «براي يک لقمه نان.» پسره بهش برخورد. پس توپيد که: «متاسفم. برخلاف شما ما براي فرهنگ مي نويسيم.» و برنارد شاو گفت: «عيبي ندارد پسرم. هر کدام از ما براي چيزي مي نويسيم که نداريم.» به روزم (آپم) و منتظرقدمهای سبزتون [گل]

abbas

بازم سلام[گل] بازم یه آفرین داری[دست] منتظرت هستم[خداحافظ]

حسین

دلم را مي سپارم زير بارانت مرا سرشار شوق سبز بودن کن مرا با خود ببر تا عمق جنگلها بگو از چاي باغ از کرتهاي شالي و از باغهاي پرگل نارنج شکوفا کن مرا در بهت چشمانت شکوفا کن مرا در عطر نام خود ..•*..*•. خدايا شکر ايام شادي و نشاط را نصيبم کن .•*..*•.. ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم .•*..*•..

سيد خندان

سلام واقعاً قشنگ بود هر از گداهي كه به روز مي كردين وبلاگتونو اگه زحمتي نبود پيام هاي قشنگتونو برام ميل كنيد . با تشكر فراوان از چند لحظه احساس خوبي كه متنتون بهم هديه داد .